سنگریزه را با کوه چه کار؟!
دردی کش بزم را با معشوق چه کار؟!
علف هرز را با سرو چه کار؟!
برگ زرد آب آورده را با بهار چه کار؟!
پاسخ روشن است،کاری نیست آنها را با کوه و معشوق و سرو و بهار!
تنها امید است که دلخوششان می دارد.دلخوشند به اینکه سر بالا بگیرند و بزرگی را ببینند،شاید که
بزرگ شدند!ور نه آنها را با بزرگان چه کار؟! تکیه بر جای بزرگان توان زد به گزاف؟!
تنها دلخوشند...
یا حسین! یا عباس!
من آن سنگریزه ام! ای مهر و ماه عالم بتابید بر این سنگریزه ی ذره...نورتان را دریغ مدارید از این
ذره.هرچند لا احصی ثنائکم ولی عفو کنید و بتابید!
یا حسین! یا عباس!
من آن علف هرز هستم! مرا از بوستان عشقتان مَکَنید.
یا حسین! یا عباس!
من آن برگ زرد آب آورده ام! مرا از رود جود و سخایتان دور نیندازید.
من دلخوشم به اینکه سر بالا بگیرم و بزرگی را ببینم.شاید که بزرگ شدم...
من معترفم...

