همه در حال گذراندن تعطیلات نوروزی هزار وسیصد و هشتاد و هفت هستند و من هم در حال گشت و گذار در قرون پنج و شش و هفت هجری! خیلی صفا دارد انصافا".
دمی با ناصر خسرو و دمی با خاقانی و دمی با مولانا.
تو زشادی خند خند و نیستی آگاه از آن
که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب
آن مصر مملکت که تو دیدی خراب شد
و آن نیل مکرمت که تو دیدی سراب شد
چون که گل بگذشت و گلشن شد خراب
بوی گل را از که یابیم؟از گلاب
شب گذشته دائم به خاقانی فکر می کردم.به اینکه او از انیشتین هم برتر است.به نظر من خاقانی یک نابغه است،دکتر محمدی ترم دو این افتخار را به فرخی سیستانی داد و گفت که از انیشتین هم بالاتر است و من چون هیچگاه نتوانسته ام فرخی سیستانی را دوست داشته باشم با گفته ی دکتر موافق نشدم،به نظرم او یک مداح بیش نبود اما قصه ی خاقانی از لون دیگری است.او حتی در بدترین شرایط زندگی اش یعنی هنگامی که پاره ی تنش، پسرش از دنیا رفته و با وجود روحیه ی حساسش شعری سروده در نهایت زیبایی.تخیل او آنچنان قوی است که وقتی پی به ظرافتهای شعری اش می بری هم برایت نشاط آور است و هم حیرت آور.باور کنید ما در ایران امثال او زیاد داریم اما گویا چهره های آنها در زیر گرد و غبار غفلت ما محجوب مانده اند.
صبحگاهی سر خوناب جگر بگشایید
ژاله ی صبحدم از نرگس تر بگشایید
یک مسئله مرا خیلی درگیر کرده است.البته مسئله ای است که خیلی سال است دامن همه را گرفته و آن نبود هیچ کس در جای خود است!"جای خود". معلممان می گفت سعی نکنید جای کسی را بگیرید،سعی کنید جای خودتان را پر کنید."جای خود".این روزها خیلی افراد را می بینم که به کاری مشغولند که هیچ ربطی به سواد داشته ی آنها ندارد و این همه چیز را بر هم می زند و این درد بزرگی است...
هین کز جهان علامت انصاف شد نهان
ای دل کرانه کن ز میان خانه ی جهان
...